خط خطي هاي دو جوان
ارسطو و امير
با عرض سلام خدمت همه دوستان عزیز ما اومدیم بعد از کلی وقفه با مطالب جدید امیدواریم مثل گذشته مارو مورد لطف خودتون قرار بدین منتظر حضورتون هستیم می نهد بر شتانه های خسته ام بار نگاه گرچه می ریزد شراب از چشم های مست او با رقیبان می نشــــیند بـــاده نوشی می کند بس که دور از چشم هایش سوگواری کرده ام در عبور از لحظه های زندگی جز عشق نیست ((فاضل نظری)) اين طرف مشتي صدف آنجا كمي گل ريخته موج، ماهيهاي عاشق را به ساحل ريخته
بعد از اين در جام من تصوير ابر تيره ايست بعد از اين در جام دريا ماه كامل ريخته
مرگ حق دارد كه از من روي برگردانده است زندگي در كام من زهر هلاهل ريخته
هر چه دام افكندم، آهوها گريزانتر شدند حال صدها دام ديگر در مقابل ريخته
هيچ راهي جز به دام افتادن صياد نيست هر كجا پا ميگذارم دامني دل ريخته
زاهدي با كوزهاي خالي ز دريا بازگشت گفت خون عاشقان منزل به منزل ريخته! ((فاضل نظری)) عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم ((فاضل نظری)) کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است ((فاضل نظری))
هيج عشقي صادقانه تر از عشق به غذا نيست. جرج برنارد شاو بعضي وقتا ياد اين بچه هاي گرسنه سياه كه مي افتم انقد ناراحت مي شم كه اين مطالب رو مي نويسم.مي دونيد بعضيا واقعا" خوشي زده زير دلشون... وقتي داشتم تو گوگل واسه اون جمله بالايي دنبال يه عكس مي گشتم،صفحه اول كه باز شد موهاي تنم سيخ شد و نتونستم هيچ كدوم از عكسا رو از شدت اسف بار بودنشون انتخاب كنم. اما تو صفحه دوم يه مطلب خنده دار ديدم،نوشته بود پژوهشگرا به اين نتيجه رسيدن كه گرسنگي باعث شادي مي شه،با كمال عذر خواهي از جامعه پژوهشگرا بايد بگم اون پژوهشگري كه به نتيجه رسيده واقعا" انسان احمقي بوده،من ميگم فقط خودشو بذاره جاي مادر گرسنه اي كه بچه اش تو بغلش داره از گرسنگي ميميره ببينه چه حسي بهش دست ميده.يعني اون لحظه از شدت شادي سكته رو ميزنه ديگه؟؟؟ متاسفانه امروز مشكل ما همين شادي بيش از حده..... سياستمدار انسانها را به دو دسته تقسيم ميكند: ابزار و دشمن. يعني فقط يك طبقه را ميشناسند و آن هم دشمن است. فردریش نیچه سلام به همه دوستاي گل فصل جدايي.ديروز تولد امير عزيز يكي از نويسنده هاي اين وبلاگ بود.تولدت مبارك امير جون ايشالاه هميشه سلامت و موفق باشي. باد و آب و نفس و آئینه و رقص و نسیم مهربان تر می شوند. دوست تر می دارند. می بوسند گونه های کهنه را تا دگر
شوند. تازه شوند و شکوفه های تازه دهند. اینچنین است عید. که من اینجا با
تو بودن را بگویم و در آن گوشه سفره هفت نشسته، ماهی قرمزی اسیری بکشد.
اینچنین است عید. دستانت را بگشا. ببین چقدر شکوفه های تازه سبز بودن
رویانده. دستانم را رها کن. برو یکی آزادی بخر. زیاد گران نیست. فقط گذشت
تومن است. تنگ بلورین تو را می طلبد. عید بر شما مبارک.
با رمـــــیدنهای خــــود از عمر من کم کند
بار سنگینی که پشت کوه را خم می کند
کاسه صــــــبر مـــــرا لـــــبریز از غم می کند
چون مرا می بیند از غم چهره در هم می کند
هر که می بیند مـــرا یــــــاد از محرم می کند
آن که اســــــباب غـــــم ما را فراهم می کند
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است
ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است
خلق دلسنگاند و من آیینه با خود میبرم
بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است
یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است میبارد! فراوانی بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس میدهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است
بر سر خوان تو تنها کفر نعمت میکنیم
سفرهات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است!


گفتم خدانگهدار و تلخ می دانستم پی اش را سلامی نیست
نرفته را باید رفت و ناتمام را باید تمام کرد
اسلوب زندگی این است
به دار آویختن حلاج و به کوه کشتن فرهاد
خدایا !
چگونه چشم پوشیدی از دردشان
اسلوب زندگی این است
بمیر تا زنده بداری
نیست شو تا هست بداری
تازیانه می زند بر دلم سورچی درد
می راند اسب وحشی گفتار را بر کاغذ بیجان
شیهه می کشد اسب نیمه جان زخم خرده وحشی
دردهایی را که از عمق جان من است
سکوت کوچه های انسانهای وه که عجب چشمان درشتی را
به هم می زند این زخم خرده رخش
رسم زندگی این است
خیال های شیرین دست نیافتنی ترین حقیقت زندگی اند
بمیر دل من
بمیر تا زنده بداری
"جاودانه باد این عشق بی مثال"
چه خون جگر ها خوردیم دلم
چه روزها به شب رسانیدیم و به شب زنده گشتیم
شوق را بیخواب کردیم
امید را شب زنده دار عالم ساختیم
به فقر چشمهای بزرگ مردمان مردیم
به عقل نارس زاهدان تکه تکه گشتیم
دم بر نیاوردیم
تا آنکه مباد عقوبتی باشد ما را
خدایا ! کشتی!
بکش
بکش که طاقت ما بسیار است و ناز تو هیهات
همه را جزء به جزء رنگ به رنگ مو به مو
در سحرگاه بهاری به تو پیوند زدم
حال اگر باد بیاید تو در آن می رقصی
و اگر آب بنوشم زندگانیم از توست
نفسم هم که دگر حرفی در آن نیست توئی
آئینه...رقص...نسیم........
آئینه جای رخ خسته ی یک چشم به راه
نقش لبخند پر از مهر تو را می تابد
نقش لبخندی که آن روز نسیم
سر خود بی خبر و رقص کنان با خود برد...

| Design By : Night Skin |


